داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشترفتن جلو ديدن چندين متر صدها بار نوشته
حسيـــن......حسيـــن....حســـين......
طوريکه انگشتش زخم شده !
ازش پرسيدن:حاجي چکار ميکني ؟؟
گفت:
چون ميسر نيست من را کام او .......
عشق بازي ميکنم با نام او ......
برچسب: شعر درباره امام حسین علیه السلام,شعر درباره امام حسین ع,شعر درباره امام حسين ع,دلنوشته برای امام حسین (ع),شعر درباره امام حسین عربی,شعر درباره امام حسين عليه السلام,شعر برای امام حسین ع,شعر در مورد امام حسین ع,شعر در مورد امام حسین علیه السلام,شعر درمورد امام حسين (ع),
نویسنده: غزل احمدپور